غم عشق

و اینگونه عشق دوباره زنده میشود / من روانی نیستم


نوبهارست در آن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی



نوروز 1393 بر همه ی شما دوستانم مبارک باد

با آرزوی بهترین ها

نوشته شده در 92/12/29ساعت 19:25 توسط Amorist|


بنا به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه، و همچنین تعهد شخصی اینجانب و التزام به محترم شمردن اصل قانون اساسی میهن اسلامی و عزیزمان ایران، تمامی محتوای این تارنما حذف شد و پس از پالایش مجددا روی وبلاگ قرار خواهد گرد.


نوشته شده در 92/12/12ساعت 18:47 توسط Amorist|


مهم این نیست که تو چه احساسی داری، مهم اینه که تو چی به بقیه میگی..

و تو، مسئول حرفی که زدی هستی..


پ.ن: شاید دفعه بعد که احساساتم به غلیان افتاد، بیشتر درباره به زبان آوردنشان فکر کنم..!!

نوشته شده در 88/06/05ساعت 22:45 توسط Amorist|


آدمهای خاص، عقاید خاصی دارن..

همینطور دیوانه‌ها!!


پ.ن: هیچ بزدلی به عرش نمیرسد..

نوشته شده در 88/06/04ساعت 12:42 توسط Amorist|



با يه دست اشكامو پاک كردم،

با اون یکی دستم قرصا رو از تو جاش درآوردم..



روی زمین چهارزانو نشستم.. قرصا رو دورم مثل یه حلقه چیدم..

قرص های سپید.. کاشی های جیگری.. یه دونه شمع سیاه.. و عکس تو..


یکی.. دو تا.. سه تا..


عكست جلو چشمم تار شد..

چهارتا.. پنج تا.. شیش تا..

بسته های رنگی قرص جلو پاهام خالی افتادن، یه دفعه باد زد، شمع افتاد.. شمع افتاد رو عکس تو..

نه شمع افتاد رو دل من، سرم گیج رفت.. 

یه نسیم کوچولو موهام رو تکون داد.. حس کردم همه چیز تموم شد..



یه دفعه تو اومدی.. نمی دونم از کجا اما تو اومدی، من دوباره تو بغلت بودم، تو دوباره بهم خندیدی، با همون دستای مهربنت اشکامو پاک کردی، زیر گوشت نجوا کردم: "من دارم می میرم. آره؟"

یه قطره اشک آروم از گوشه ی چشات سر خورد و افتاد رو لبام، ترس همه ی وجودم رو گرفت. دستاتو تو دستای سردم گرفتم: "قول ميدي سرخاكم بياي؟"

دوباره تو چشام نگاه کردی، تو چشام یه آرامش عجیب موج می زد، داشت همه چیز تموم می شد.. داشتم راحت مي شدم..

ازم پرسیدی چرا؟

-فقط واسه خنده.. پس تو هم بخند.. به خاطر من..

و تو خندیدی.. تلخ ترین خنده ای که در تمام عمرم دیده بودم..

زمزمه کردم:

"ببین دیگه نمی ترسم.. دیگه از هیچی نمی ترسم.. باور کن واسه تو مردن خیلی قشنگه..

تو هیچی نگفتی.. فقط نگام کردی..

گفتم: "من هنوز دوست دارم."

مثل همیشه تبسم کردی..

بعد انگشتری رو که تو دستت بود رو درآوردی و تو انگشت دوم دست چپم کردی..

نالیدم: "حیف که چقدر دیره ولی بی خیال برام آهنگ همیشگیمونو بخون.."

وصدات تو هق هق گریه هام گم شد.. می دونستم که دلم برات تنگ خواهد شد..


دوباره پرسیدم: "سر قبرم می آی؟؟"

هیچی نگفتی. دوباره شروع به خوندن کردی..

چشمام سنگین شد.. برای آخرین بار نگات کردم و بعد چشامو بستم، چشاموباز کردم.. یه فرشته ی مهربون رو دیدم که یه لباس سفید تنش بود.. بهم خندید و گفت: خدا خیلی دوستت داره..

به دستم نگاه کردم. جای انگشترت تو دستم حسابی خالی بود.. فهمیدم که تازه همه چیز شروع شده..


دیگه از آرامش چند ساعت قبل خبری نبود، دوباره ترس همه ی وجودم رو پر کرد، دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم..

نه به خودم و نه به اینکه چه جوابی باید به دیگران بدم..

به گلای رز کنار تختم خیره شدم و به یاد حرف روز آخرت افتادم:



بسه پسره ی بی لیاقت، تو ایده ال من نبودی و نتونستی بشی..

پ.ن: متن صرفا حاصل تبلور ذهن است، خودکشی نکردم!!
نوشته شده در 88/06/03ساعت 23:23 توسط Amorist|


میدونی، هر کسی رابطش رو یک جوری شروع میکنه؛

یکی با عقل، یکی با احساس، و یکی هم با اتفاق..


اما یه چیزی بینه همشون مشترکه؛

اینکه، هیچ کس نمیدونه آخرش چی میشه..


پ.ن: لحظه‌ ها با ارزشند..

نوشته شده در 88/06/02ساعت 12:12 توسط Amorist|


عمیق ترین چاه ها،

      در برابر حماقت مردم دیار من،

                   چاله ای بیش نیست..

نوشته شده در 88/06/01ساعت 12:10 توسط Amorist|


همه هستی من آیه تاریکی است..

وای به حال تو که من در این آیه تو را آه کشیدم..!!


آه..

نوشته شده در 88/05/31ساعت 1:1 توسط Amorist|


مستی را دوست دارم..

   به اندازه خود حقيقت..

      به اندازه عاشقانه‌هايش..

         به اندازه تعداد پيکهايش..

            به اندازه گزگز گونهايم..

               به اندازه خندهای بی علتم..

                  به اندازه افکار درهم و زيبايم..

                     به اندازه تمام «به»های جملاتم..

                        به اندازه دفعات تکرار يک آهنگ..

                            به اندازه تمام چيزهايی که ديگر نميخواهم..

نوشته شده در 88/05/30ساعت 17:17 توسط Amorist|


هميشه دو درس را در زندگی خود به ياد داشته باش:


1- جسارت در بيان عقيده

2- جرات در پذيرش اشتباه

نوشته شده در 88/05/29ساعت 20:9 توسط Amorist|


برای تسلی خاطر گناهکاران، در بهشت تلويزيون نيست!

در جهنم ممکن است..


الان میفهمم که چقدر به جهنم علاقه مندم!!

نوشته شده در 88/05/28ساعت 22:11 توسط Amorist|


آخرين مطالب
» :: نوروز 1393 مبارک باد
» :: تمامی محتوای این تارنما حذف شد.
» :: 0035
» :: 0034
» :: 0033
» :: 0032
» :: 0031
» :: 0030
» :: 0029
» :: 0028